تبليغاتX
the best in the future
 
everything you need
   
 

كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد.

همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي!

او پاسخ داد: ممكن است.

روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي!

او گفت: ممكن است.

پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست.

همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري.

او پاسخ داد: ممكن است.

فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي !

او گفت: ممكن است.

و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد...

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
  چگونه فراموشت کنم تو را؟ که همزمان با تولدت درقلبم همه را فراموش کردم.برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از ان توست و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند! وتمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنند.چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی.عاشقی بی قرار ویاری با وفا برای خویش ساختی و برای اشکهایم شانه هایت را ارزانی داشتی چگونه فراموشت کنم تو راکه سالها در خیالم سایه ات را می دیدم.و تپش قلبت راحس می کردم.و به جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او راخواهم یافت؟حال که پیدایت کردم دلت را به من بده.فکرت را به من بده و سرت را روی شانه هایم بگذار. و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم  
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
  این دلتنگی های مدام بد جور امانم را بریده است.دیگر از دست گریه هم کاری بر نمی اید

دل انقدر تنگ است که گریه های مدامم هم ارامش نمی کند.من از این بغض های گاه و بی گاه

از این لحظه های تکراری دلتنگی و اندوه خسته شده ام

من از این ترک کردن های غیر منطقی و بی دلیل خرد شده ام و خسته دیگر سکوت شده ام و این همه صبوری

دارد امانم را می برد

دیگر نمی خواهم صبور باشم

نمی خواهم سال ها منتظر باشم تا شاید شاید بیایی چرا درک نمی کنی که خیلی دوستت دارم

چرا درک نمی کنی که باید مرا دوست داشته باشی... خیلی

امیدوارم روزی که فهمیدی چقدر مرا دوست داری همین نزدیکی باشم

این را بدان که همیشه دوستت داشتم و دارم تا همیشه دنیا

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
 

معلم چو امد به ناگه كلاس چو شهري فرو خفته خاموش شد/سخنهاي ناگفته در مغزها به لب نارسيده فراموش شد

جوان بود و در عنفوان جواني ، جواني از او رخت بر بسته بود  /سكوت غم انگيز كلاس را صداي درشت معلم شكست: بيا احمدك !

زجا احمدك جست و بند دلش كزان بي هنر از هم گسست/درس ديروز را بخوان تا ببينم كه سعدي چه گفت

و احمدك درس نا خوانده بود بجز/انچه ديروز از ان برشنفت

زبانش به لكنت بيافتاد و گفت:ب ، ب ، بني ادم اعضاي يكديگرند /كه درافرينش ز يك گوهرند

چو عضوي به درد اورد روزگار /دگر عضوها را نماند قرار

تو ، تو ، تو كز... واي يادش نبود جهان پيش چشمش سيه پوش شد

نگاهي به سنگيني از روي شرم بيفكنده پايين و خاموش شد

معلم بگفتا به لحن گران : مگر چيست فرق تو با ديگران؟

چنين گفت احمدك زير لب:خدايا چه مي گويد

اموزگار مگر نمي داند كه در اين ميان بود فرق ما بين دار و ندار؟

چنين گفت احمدك با قلب چاك: كه انان به دامان مادر خوشند/ ومن بي وجودش نهم سر به دامان خاك

به انان جز از روي مهر و خوشي نگفته كسي تا كنون يك سخن

من از روي اجبار و از ترس مرگ كشيدم از ان دانش و درس دست

ببين دستهاي پر از پينه ام شاهدست ! معلم بكوبيد پا بر زمين:

به من چه كه مادر زكف داده اي! به من چه كه دستت پر از پينه است!

رود يك نفر پيش ناظم ، كه او به همراه خود يك فلك اورد!

چو او اين سخن از معلم شنيد به يادش امد شعر سعدي

و گفت: تحمل ، تحمل ، خدا را دمي،

تو کز محنت دیگران بی غمی...

                              نشاید که نامت نهند آدمی

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
  روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم… در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.
‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.
‏گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی

 

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
  روزی فرشته­ای به کنار تخت­خواب مردی رفت و او را بیدار کرد و گفت: با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم.  آن مرد که فرصت جالبی بدست آورد آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد. وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را با تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابه­های گوارا و شیرینی­های خوشمزه انباشته بود. اما در انتهای تالار همه ناله می­کردند و می­گریستند. وقتی مرد به آنها نزدیک شد، دریافت که همه افراد بندی بر روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهای آنان است. در نتیجه آنان نمی­توانند حتی لقمه­ای در دهان خود بگذارند. سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آنجا میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشابه­های رنگارنگ و شیرینی قرار داشت.  اما در اینجا به عکس جهنم مردم می­خندیدند و اوقات خوشی را کنار هم می­گذراندند.  وقتی مرد به آنان  نزدیک  شد دقت کرد و دریافت  که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمی­شود تا بتوانند غذا بردارند و در دهان خود بگذارند.

به نظرشما تفاوت میان بهشت و جهنم چه بود؟

عچله نکنید هنوز داستان تموم نشده.

تفاوت آنها با جهنمیان این بود که بهشتیان غذا را برمی­داشتند و در دهان  یکدیگر  می­گذاشتند و به این ترتیب  به کمک  یکدیگر  از خوردنی­ها و آشامیدنی­های لذیذ بهره می­بردند.  

به این می­گن انسانیت. بهشت توی همین دنیا هم وجود داره. بعضی وقتا ما آدما مثل همون جهنمیا می­خوایم از آنچه در اختیار  داریم به تنهایی لذت ببریم و حاضر نیستیم حتی اون را بهترین دوستانمون شریک  بشیم و به خاطر همین حتی در بعضی از موارد نه تنها از اونها لذت نمی­بریم، بلکه باعث درد و رنج خودمون هم می­شیم. در صورتیکه شاید مثل همون بهشتیها با کمک کردن به هم بتونیم از اون چیزی که خداوند برای ما در فراهم کرده لذت ببریم.

آره دوست خوبم. عشق می­تونه جهنم رو به بهشت تبدیل کنه.. پس بیاید دست به دست هم بدیم و به جای اینکه با خودخواهی موقعیت­ها رو از دیگران بگیریم، عشق  رو به همدیگه هدیه بدیم تا از بهشتی که خدا در اختیار ما قرار داده لذت ببریم.

ما انسانها از جنبه­ای مثل حیوانات کوچک هستیم  که حتی  برای دففاع از خود پشم یا دندان تیز هم نداریم. آنچه از ما محافظت می­کند، شرارت ما نیست بلکه انسانیت و قدرت ماست برای دوست داشتن دیگران و پذیرفتن عشقیکه آنها به ما می­دهند. هارولدلیون

سرزمینی از آن زندگانی است، سرزمینی از آن مردگان، ((عشق)) پل میانی است.

عشق یگانه حقیقت و یگانه مایه بقاست.

سامراست موام: داستان غم­انگیز این نیست که انسانها فنا می­شوند بلکه این است که آنان از دوست  داشتن باز می­مانند.

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
  آدمهاي بزرگ و انديشمند ، بسيار اشک مي ريزند

هيچ گاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنيد

ناتوان ترين آدميان، آناني هستند که نيروي بدني خويش را به رخ ديگران مي کشند

صدها راه براي پند و اندرز دادن وجود دارد اما بيشتر بدترين گونه آن ، که همان رو راست گفتن است را برمي گزينيم

افتخار در خشک کردن اشک است ، نه در جاری کردن آن . . .

هيچ گاه براي آغاز دير نيست ، همين بس که به خود بگويم اين بار کار نا تمام را پايان مي دهم

عشق تنها چيزي است که با بخشيدن،بيشتر مي شود.

انسانها یک به یک در خاک رفتند یکی شاد و یکی غمناک رفتند .چو باید رفت یک روزی از این خاک خوشا آنان که چون گل پاک رفتند.

باید که مهربان بود ، باید که عشق ورزید ، زیرا که زنده بودن ، هر لحظه احتمالیست

عشق حادثه ای است که انسان های بزرگ را متعالی و انسان های کوچک را مات ميکند!

زندگی سر گذشت در گذشت آرزوهاست!!!

همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان نرسيده است

آتشی که عشق روشن می کند بسیار بیشتر از سردی و خاموشی ای است که تنفر به بار می آورد

هیچگاه کسی را مسخره نکنید، شاید قهرمان دنیای خویش باشد.

یادمان باشد در زندگی همیشه دنبال چیزی باشیم که یار خاطرمان باشد نه بار خاطرمان ...

 هميشه رفتن رسيدن نيست, ولي براي رسيدن بايدرفت

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
 

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can''t tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can''t even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don''t know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه... باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover''s answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

 No! Therefore I
cannot love you
 نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them,
therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
 این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
 

بانوى خردمندى در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

بانوى خردمند كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
   
 

 
دلم نوشتن مي خواهد اما قلم را ياراي نوشتن نيست جملات خيلي سريع از گنجينه ذهنم خارج مي شوند
خيلي حرفها براي گفتن دارم نه شايد ديگر حرفي نداشته باشم چون هر چه از تو در من بود در زير
داس ترديد درو شد
اما نه اين بار مي نويسم براي شما بچه هاي خوب ترانه ها
حتما فكر مي كنيد چقدر مرموز مي نويسم؟
 
 
ماندن يا رفتن
 
ديگر رمقي براي رفتن نمانده است به كجا بروم؟ به كجاي اين شب سيه و ديرپاي بياويزم ديگر
چه فرقي مي كند بي تو در كجاي اين برهوت عظيم خدا قرار بگيرم .
نگاه مهربان تو با سرپنجه نيايشگر خويش مرا تا به اقصي نقاط عالم هستي تا بدانجا كه پاي هيچ انساني
آنرا آلوده نساخته بود مي برد امروز كه نگاه تو نيست ديگر چه فرقي مي كند رفتن يا ماندن
حتي ذره ايي ترديد مرا قلقلك نمي دهد كه بروم يا بمانم و تو بهتر از هر كسي مي داني كه براي من
عشق از زندگي كردن برتر است و وقتي كه تو نباشي من به كجا بروم
 
*******************
 
مي دوني تنها شدن حقم نبود
مني كه هميشه عاشقت بودم
تو برو سفر فراموشم بكن
اما من هميشه عاشق مي مونم
 
(و منم كه در پس اين غربت به ويراني مي رسم )
 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
 
 
الان نزدیک صبحه نتونستم بخوابم خیلی وقته خوابم قر و قاطی شده خیلی وقته به خودم نرسیدم انقدر سرم شلوغ بوده که حتی چند روزه تو آینه خودم و نگاه نکردم شاید بهم بخندید ولی آینه یکی از همدمهای تنهاییمه آخه من تو تنهاییام چند تا همزبون دارم اولیش خداست که قربونش برم اگه نبود منم معلوم نبود الان کجا بودم یکیش آینه که وقتی می زنه به سرم می گیرمش جلو م و باهاش حرف می زنم فقط بهش بدوبیراه می گم چون خیلی ازش عصبانیم یکیش دفترمه که تنها جسمه خارجیه که از دلم خبر داره .دردم اینه که برای دیگران بهترین سنگ صبور باشم و ولی نتونم درد دلم و به اونا بگم انقدر دلم باد کرده که نمی تونم نفس بکشم حس می کنم الانه که بترکم همیشه برای سبک کردنش دردامو به صورت قطره های گرم از چشمای خاموش می فرستمش روی گونه های سردم که شاید بشه یه کم از سنگینیشون کم کردراستی دلم برای گریه کردن خیلی تنگ شده با اینکه وقتی سرم شلوغ باشه کمتر به غصه هام فکر می کنم و لی اصلا دوست ندارم اینطوری بشه  دوست دارم تو تنهاییهام اشک بریزم دوست دارم دست خدا رو تو تاریکی حس کنم و اشکام و پاک کنه منم سرم و بذارم رو شونه هاش و کلی براش درد دل کنم شاید باور نکنید ولی وقتی باهاش درد دل نمی کنم خودم و سبک نمی کم انگار یه چیزی تو راه گلومه بعدش باید برم دکتر و چندتا آمپول دردناک نوش جان کنم
خدا جون نمی خوام دلت و بشکنم بدون تنها کسم تو دنیا تو بودی و هستی و خواهی بود ولی انقدر بزرگی که نمی تونم ببینمت خداجون یه خواهش ازت دارم یا من و ببر پیش خودت یا یه فرشته از طرف خودت برام بفرست تا بتونم برای همیشه تو چشماش زل بزنم بغلش کنم نوازشش کنم اونم من و نوازش کنه خدا جون انقدر دوست دارم به اندازه بزرگیت که قا بل درک نیست
هرکی اومد فکر کردم خودشه با اینکه با احتیاط نزدیک شدم ولی اون بی احتیاط و با سرعت رد شد هر کدومشون یه تیکه از من و کندن و پس نداده رفتن نمی خوام خدا دیگه تحمل ندارم تمومم کن.
انقدر تنهام  انقدر تنهام که نمی دونم  چقدر.  همدمم شده خدا، تاریکی، گونه های خیس و دستای خالی
 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
   
  مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فرازو نشیبهای خاص خود را داشت .یک روز زن که از ساعات زیاد کاری شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می دید زبان به شکایت گشود و باعث نا امیدی شو هرش شد.مرد پس از یک هفته سکوت همسرش با کاغذ و قلمی در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر انچه را که باعث ازارشان می شود بنویسند ودر مورد ان ها بحث و تبادل نظر کنند
زن که گله های بسیاری داشت بدون این که سر خود را بلند کند شروع کرد به نوشتن.مرد نیز پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر نوشتن را اغاز کرد
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذها را رد وبدل کردند.
مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند امازن با دیدن کاغذ شوهر خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.شوهرش در هردو صفحه این جمله را تکرار کرده بود: "دوستت دارم عزیزم
 
 
 |    نوشته شده توسط آرش
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور


کد تغییر شکل موس