<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>the best in the future</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/</link>
<description>everything you need</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 27 Jul 2009 09:51:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حسن ملنگ</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي، &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!! &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 09:51:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ممكن است </title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;كشاورزي بود كه تنها يك اسب براي كشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار كرد. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسايه ها به او گفتند: چه بد اقبالي! &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او پاسخ داد: ممكن است. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي! &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او گفت: ممكن است. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شكست. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسايه ها گفتند: چه اتفاق ناگواري. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او پاسخ داد: ممكن است. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسايه ها گفتند: چه خوش شانسي ! &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او گفت: ممكن است. &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اين داستان ادامه دارد، همانطور كه زندگي ادامه دارد... &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 09:44:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فراموشی</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>چگونه فراموشت کنم تو را؟ که همزمان با تولدت درقلبم همه را فراموش کردم.برایم تمامی اسمها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از ان توست و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند! وتمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنند.چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی.عاشقی بی قرار ویاری با وفا برای خویش ساختی و برای اشکهایم شانه هایت را ارزانی داشتی چگونه فراموشت کنم تو راکه سالها در خیالم سایه ات را می دیدم.و تپش قلبت راحس می کردم.و به جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او راخواهم یافت؟حال که پیدایت کردم دلت را به من بده.فکرت را به من بده و سرت را روی شانه هایم بگذار. و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 21:29:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>این دلتنگی های مدام بد جور امانم را بریده است.دیگر از دست گریه هم کاری بر نمی اید&lt;O&gt;&lt;/O&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دل انقدر تنگ است که گریه های مدامم هم ارامش نمی کند.من از این بغض های گاه و بی گاه&lt;O&gt;&lt;/O&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این لحظه های تکراری دلتنگی و اندوه خسته شده ام&lt;O&gt;&lt;/O&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از این ترک کردن های غیر منطقی و بی دلیل خرد شده ام و خسته دیگر سکوت شده ام و این همه صبوری &lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارد امانم را می برد&lt;O&gt;&lt;/O&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر نمی خواهم صبور باشم&lt;O&gt;&lt;/O&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی خواهم سال ها منتظر باشم تا شاید شاید بیایی چرا درک نمی کنی که خیلی دوستت دارم&lt;O&gt;&lt;/O&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا درک نمی کنی که باید مرا دوست داشته باشی... خیلی&lt;O&gt;&lt;/O&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم روزی که فهمیدی چقدر مرا دوست داری همین نزدیکی باشم&lt;O&gt;&lt;/O&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این را بدان که همیشه دوستت داشتم و دارم تا همیشه دنیا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 21:27:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شخصيت خود را بشناسيد</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;به این تست شک نکنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است که این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً کار دشوارى نیست. کافى است کمى به خودتان رجوع کنید. یک کاغذ و قلم هم کنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید که بتوانید امتیازهایى که گرفته اید جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع کنید:&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شک نکنید: شخصیت خود را محک بزنید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 21:24:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و من خوشبختم.....</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;آیا سقفی بالای سرت هست؟&lt;BR&gt;نانی برای خوردن&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لباسی برای پوشیدن&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نامی برای خوانده شدن&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کتابی برای آموختن&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سقفی برای شاد کردن یک کودک&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لحظه‌ای برای حس کردن&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قلبی برای دوست داشتن&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری&lt;O&gt;&lt;/O&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس خوشبختی بسیار خوشبخت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 21:09:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صد حقیقت در مورد زندگی</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.&lt;BR&gt;۲ – کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.&lt;BR&gt;۳ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست می‏گوییم و دیگران اشتباه می‏کنند.&lt;BR&gt;۴ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.&lt;BR&gt;۵ – کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو می‏برند در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.&lt;BR&gt;۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص می‏بینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.&lt;BR&gt;۷ – جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور می‏توان از شر او جان سالم بدر برد.&lt;BR&gt;۸ – ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور می‏توان پدر و مادر بود.&lt;BR&gt;۹ – کلماتی که بر زبان جاری می‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند – از خود هیچ قدرتی ندارند.&lt;BR&gt;۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر می‏برند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند..&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                      &lt;FONT color=#666666&gt;   بقیشم تو ادامه مطلبه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 20:35:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center; unicode-bidi: embed; DIRECTION: rtl&quot; dir=rtl align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: arial,helvetica,sans-serif; FONT-SIZE: x-small&quot;&gt;&lt;FONT color=#007f40 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خداوندا بده مرگم&lt;BR&gt;به سوي خود صدايم کن&lt;BR&gt;بسوزان جسم و جانم را&lt;BR&gt;از اين دنيا رهايم کن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در اين دنيا براي من&lt;BR&gt;توان زيستن نيست&lt;BR&gt;هراسم من از آن روزي&lt;BR&gt;که گويم هيچ خدايي نيست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر خواهي که مجنونت بمانم&lt;BR&gt;ويا اينکه هميشه&lt;BR&gt;خداي خود بدانم&lt;BR&gt;به سوي خود صدايم کن&lt;BR&gt;از اين دنيا رهايم کن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 20:31:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جرم</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ffff33 face=Arial&gt;                                چرا  آتیش  این  دل ،  کم  نمیشه          چرا  کارم   شده  ماتم ،  همیشه &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff33&gt;&lt;FONT size=3 face=Arial&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;          چرا  دلها شده ،  پاییزی  و سرد          چر ا بیرون  نمیره  از  دلم  درد&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff33&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;          چرا  بازی  شده ،  دنیا  برامون          چرا  گشته  دورنگی ها  فراوون &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff33&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;          چرا دنیا  دلش ، از جنس  سنگه          چرا با  این  تنه  خستم ،  میجنگه &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff33&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;          چرا زخمی  شده ،  قلبم  دوباره          چرا  کرده ،  دلم  رو  پاره  پاره&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff33&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;          داره دل میکنه، جسمم رو نابود          زده  رو  آرزوهام  ، مهر مردود&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff33&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;          میخواد تن رو تویه  آتیش ببینه          میخواد  تا  پای  خاکستر ،  بشینه &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff33&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;          میگه رقتن به سمت دل ، گناهه          به  سوی دل بری ، عمرت تباهه&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ffff33&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;EM&gt;          همینه  جرم  تو ، باید  بسوزی          دم  از دم  برکشی  و  لب بدوزی&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مزرعه ی زندگی</title>
<link>http://micromast.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>ببین اندام تنهاییم را &lt;BR&gt;که در لحظه های خاکستری&lt;BR&gt;در انتظار طلوع خورشید است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این شب ها&lt;BR&gt;چشم های من خسته است&lt;BR&gt;گاهی اشک ، گاهی انتظار&lt;BR&gt;این سهم چشم های من است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند&lt;BR&gt;مثل آسمانی که امشب می بارد....&lt;BR&gt;و اینک باران&lt;BR&gt;بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند&lt;BR&gt;و چشمانم را نوازش می دهد&lt;BR&gt;تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در امتداد نگاه تو&lt;BR&gt;لحظه های انتظار شکسته می شود&lt;BR&gt;و بغض تنهایی من&lt;BR&gt;مغلوب وجود تو می شود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد&lt;BR&gt;سکوت را نوازش می دهند&lt;BR&gt;و جای خالی آدم های شب نشین را&lt;BR&gt;با نگاهی معصومانه پر می کنند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد&lt;BR&gt;که امشب با ناله ای بغض آلود&lt;BR&gt;بر دیار این دل خسته&lt;BR&gt;اشک می ریزد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مترسک ناز می کند&lt;BR&gt;کلاغ ها فریاد می زنند&lt;BR&gt;و من سکوت می کنم....&lt;BR&gt;این مزرعه ی زندگی من است&lt;BR&gt;خشک و بی نشان&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 20:27:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=micromast&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>micromast</dc:creator>
<guid>http://micromast.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
